تبليغاتX
کابوسهای فرامدرن
هنر و ادبیات/دفتر دوم:نقدها ویادداشتها

 

 

جای داوود

 

تقدیم به ایرانمهر که روزی غمم را خرید

 

اینجاش یادمه. ما چهارتا رفتیم زیرزمین. دو و نیم بعد نیمه شب.من و داوود جلو رفتیم . امیر وخسرو عقب موندن.خسرو گفت چاقو آورده.داوود گفت خیالتون تخت. 

من چراغ قوه داشتم.

 گوشه راست، سایه پنجره ای شکسته.گوشه چپ سایه خرت و پرت بود..به خس خس افتادم .سرم گیج رفت. این آسم لعنتی.دوزانو نشستم.چراغ قوه م کو؟

یهو همه جا تاریک شد.فکر کردم چشمم سیاهی رفته.صدایی نمیومد.

وسط سرفه دستی گلومو  گرفت.

این چند روز بعد جواب نکیر منکر حالم خیلی گرفته س.

رفتن اونجا پیشنهاد من بود.

دیروز خسرو رو دیدم.ظاهرا چند ثانیه بعد من جون کنده بود.یادش نبود چطوری.

 شاید چیزی خورده بود  به سرش.

روبراه نبود.

صبح کنارجوب آب بودم با چندتا کفتر.صدایی آمد. امیر؟! امیر هم؟ از سوال و جواب می آمد.

بدجور کشته شده بود. با چاقو.

داوود کجاس؟خیانت کرده؟هنوز از  ماجرای خواهرش ...؟

امیر گفت: داوود هنوز هیچ اعترافی نکرده.

به هم نگاه کردیم. خندیدیم.راه افتادیم سمت خونه خسرو.

 

 

 

www.rezakazmi.com از سایت شخصی ام و نوشته های ان دیدن کنید

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 2:12  توسط رضاکاظمی  | 

 

 

 

داستان ایرانی چیست؟

راستش من هنوز در تعریف اینکه داستان چیست و چرا و چگونه نوشته می شود درمانده ام.

ایرانی یعنی چه؟ مجوعه ای از خرده فرهنگ ها((Sub- culture ، ضدفرهنگ ها

((Anti- cultures، باورها، عادات و آیینهای زندگی است که فرهنگ ایرانی را می سازد و در جای دیگری از زمین یافت نمی شود؟ آیا ایران مجموعه ای ناهمگن از فرهنگهای قومی است که تنها نقطه پیوندشان زبان فارسی است؟ یا دین مشترک است که بلوچ و کرد و گیلک و خوزستانی و آذربایجانی و مشهدی را به هم وصل میکند؟ من اگر پاسخ این پرسشها را می دانستم هرگز داستان نمی نوشتم.

در مورد من: داستانهای من دوجورند:

نخست: داستانهایی که در متن، به زمان، مکان و نام خاصی اشاره نمی شود و می توانند در هرجای زمین رخ دهند. چند تجربه هم هستند که حتی جنسیت راوی یا قهرمان داستان یا اینکه اصلا وجود دارند هم مورد تردید است چه رسد به اینکه کجایی باشد!

دوم:  داستانهایی که کاراکترهایی با نام ایرانی دارد و مشخصا در ایران رخ می دهد و تعدادشان زیاد هم نیست. مشخصه تمام این داستانها شهری بودنشان است. با وجود اینکه در قطره قطره خونم روستایی بودن را حس میکنم و تجربه زیادی از روستا و ییلاق های گیلان دارم ولی واقعا دغدغه اصلی  نوشتن من زندگی شهری و ترافیک انسانی و غیر انسانی و مسخ انسان به شی ء در روند مدرن شدن و نوکیسگی و پارادوکسهای یک جامعه ضد خرد ، در روند فراگیری اطلاعات و فاصله وحشتناک میان نسلها ، پدرها و پسرهاست که خود، یکی از قربانیان آنم.

آیا چشم انداز جامعه امروز ایران ، گرایش به معنا و انسان دوستی در کنار بهره گیری از تکنولوژی و انفورماتیک است؟ پس من چرا نمی بینم؟ من چشم انداز هراسناکی از آینده دارم.

جایی که زیباترین هارمونی در بالانس میان آموزه های انسانی و اخلاقی و موهبت های دانش بشری شکل میگیرد. ما از هر دو طرف بام افتاده ایم.

من نام سرزمینم( ایران) برایم دلشوره و دلواپسی دارد چون اخلاق و عاطفه  ایرانی ها در نابسامانی های روزگار ، به راه درستی نمی رود. داستان و فیلم ایرانی، اگر روزگاری مجبور بود از آیینهای روستایی بگوید( چون همه سوژه ها منطقه ممنوعه بودند) امروز ناگزیر است از این زوال معنا بگوید.

        دکتر رضا کاظمی – دی 1386          www.rezakazemi.com

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 11:54  توسط رضاکاظمی 

 

 

بریدن از فکر تو آسون نبود        گرچه دلم دیگه پریشون نبود

چه اتفاق ساده قشنگی            لیلی عزیز دل مجنون نبود

دوباره کوچه های نوجوونی        بغض تو بارون تو باید بدونی

باید بدونی که چه حالی داره      وقتی برای غربتت می خونی

می خونی و حال غریبی داری    غم مقدس و نجیبی داری

میدی سه نخ وینستون عقابی    هرچقدی پول توجیبی داری

حالا میرم خونه غمی باهامه       تنگ عروبه دیگه وقت شامه

یه سایه از دور منو داره می پاد    سایه زندگیم آره بابامه

پدر نگفت که بوی سیگار میدم     نگفت چرا از همه شون بریدم

گفت میدونم که چه دردی داری    دیشب صدای گریه تو شنیدم

عشق مث تف کنار جوبه             سکوت غم گرفته غروبه

برای تشنگی سراب مرگه           یه قطره از خیال آب خوبه.....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 4:18  توسط رضاکاظمی 

 

غلامحسين ساعدي

 

عيال نازنازي خودم
حال من اصلاً خوب نيست، ديگر يک ذره حوصله برايم باقي نمانده، وضع مالي خراب، از يک طرف، بيخانماني، از يک طرف، و اينکه ديگر نميتوانم خودم را جمعوجور کنم. نااميدِ نااميد شدهام. اگر خودکشي نميکنم فقط به خاطرِ تو است، والا يکباره دست مي کشيدم از اين زندگي و خودم را راحت ميکردم. از همه چيز خستهام، بزرگترين عشقِ من که نوشتن است برايم مضحک شده، نميفهمم چه خاکي به سرم بکنم. تصميم دارم به هرصورتي شده، فکري به حال خودم بکنم. خيلي خيلي سياه شدهام. تيره و بدبخت و تيرهبخت شدهام. تمام هموطنان در اينجا کثافت کاملاند. کثافت محضاند. منِ بيچاره چه گناهي کرده بودم که بايد به اين روز بيفتم. من از همه چيز خستهام. سه روز پيش به نيت خودکشي رفتم بيرون و خواستم کاري بکنم که راحت شوم و تنها و تنها فکر غصههاي تو بود که مرا به خانه برگرداند. هيچکس حوصلة مرا ندارد، هيچکس مرا دوست ندارد، چون حقايق را ميگويم. ديگر چند ماه است که از کسي ديناري قرض نگرفتهام. شلوارم پاره پاره است. دگمه هايم ريخته. لب به غذا نميزنم. ميخواهم پاي ديواري بميرم. به من خيلي ظلم شده. به تمام اعتقاداتم قسم، اگر تو نبودي، الان هفت کفن پوسانده بودم. من خستهام، بيخانمانم، دربهدرم. تمام مدت جگرم آتش ميگيرد. من حاضر نشدهام حتي يک کلمه فرانسه ياد بگيرم. من وطنم را ميخواهم. من زنم را ميخواهم. بدون زنم مطمئن باش تا چند ماه ديگر خواهم مرد. من اگر تو نباشي خواهم مرد، و شايد پيش از اين که مرگ مرا انتخاب کند، من او را انتخاب کنم.
                                                                          به دادم برس، شوهر

 

از کتاب پژوهشگران معاصر ايران – نشر معاصر

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 10:19  توسط رضاکاظمی  | 

 

 خواب نزديکترين دنيا به داستان معاصر ماست.به سبب پرشها وجامپ کات های نامعمول و جسورانه ای که دارد و ميزانسن های بديعی که ميدهد. گاهی فکر ميکنم نکند خواب از سينما تقليد می کند!..ديگر اينکه جادوی خواب بيشتر وقتها هنگام نوشتنش از دست می رود يا دست کم انچه در خواب با تمام ناباوری ها و الگوناپذيريهايش باورپذير است روی کاغذ کاستی هايی از ديدگاه جريان پذيری و روايت دارد. هرچند ناممکن نبوده و نيست و نويسندگان و تصويرگران بزرگ بيشتر شاهکارانشان را مديون همين خوابهای نابکارند... من گنگ خوابديده و خلقی تمام کر...همين حالا هم ...خوابم .نوشتم که بروم .چون لالاهايم آمده اند. شب بخير و خدانگهدار

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 4:47  توسط رضاکاظمی  | 

 

-گوهر این فیلم آفرینش است. آفرینش هنر ناب . خالص.  انتخاب عطر  به عنوان چیزی که عصاره و فشرده طبیعت است به خوبی ذهن را با برداشت پروسه ای بودن آفرینش نزدیک    می کند. این یکی از تئوری هایی است که مبانی نظری فلسفه و زیست شناسی غرب بر ان تاکید می کند.هشت روز برای افرینش و...

- فیلم در این باره سخن می گوید که خلق هنر ناب موجب تباهی می شود. هنر ناب البته ان هنری که از دست بشر بر بیاید جز با دست اندازی و مخدوش کردن هستی به دست نمی آید. برای خلق هر جزء هنر باید جزء یا اجزایی از هستی قربانی شوند.

مثلا سینما در واقع گراترین شکلش هم جز با تحریف واقعیت و ایجاد فضایی مجازی محبوس در محدودیتهای قاب دوربین نمی تواند حقیقت ناب باشد. یا برای لذت بردن از تماشای مجسمه داوود میکل آنجلو  باید بر رنج کوهی بر ازدست دادن پاره ای از جان خویش، چشم ببندیم.

هنرمند ناگزیر به قربانی دادن است چه گاه برای رسیدن به عصاره ناب هنر دیگرانی را قربانی کند  یا خود را. فروغ فرخزاد می گفت: هرگاه شعری می گویم انگار تکه ای از روحم را         می تراشم و عرضه می کنم این تکه هرگز بر نمی گردد. در این دیدگاه آفرینش چیزی جز فروکاستن آفرینشگر او نیست. چیزی که می توان آنرا ایثار نامید. نه ایثاری از آن دست که ابراهیم بر اسماعیل آزموده شدکه آزمون ناب ایمان بود میوه چنان هنری تنها فراشد است و والایش.ایثار هنر بشر همچون فروسوختن شمع برای نورپاشیدن است.

. این از بنیاد فرق دارد با افرینش مطلق هستی بخش-خداوند- که کمال آفرینشگری است و زایش در درون خویشتن است. .انسان باید از گوشه ای از هستی بردارد تا گوشه ای و سایه ای از آفرینش خلق کند. 

 

فیلم به بیان ساده می گوید که برای رساندن افیون عشق به انسانها باید گوشه هایی از زیبایی این دنیا نابود شوند. چه فرقی می کند این زیبایی، زیبارویان باشند یا همان گلهای زیبای دشت و طبیعت که باید زیبایی شان را از دامن طبیعت دریغ کنیم تا عطری بسازیم و در زندگی تکراری و بدون زیبایی مان عطر مجازی طبیعت را به خانه های سردم و بی روحمان بیاوریم.

سکانس نمونه ای فیلم یعنی رستاخیز فیلم به دنبال افیون عطر اشاره ای ژرف است به تخدیر خرد. خوانده ایم که در رستاخیز هیچ کس دیگری را باز نمی شناسد گیریم مادری فرزند خویش را.آنچه از این تخدیر پست برجای می ماند چیزی جز شرمساری چندین باره انسان نیست. انسانی که اغلب در جستجوی حقیقت به بیراهه می رود و فساد می افریند.

 

چرا افیون عشق؟ عشق در ساحت ناخوداگاهی رخ میدهد. رویکرد عشق در دیده مجنون به لیلی چیزی جز غافل بودنی دلپذیر و ایثار نیست . ایثار دوست داشتن نازیبایی .  بشر همیشه ترجیح داده زیبایی را نسبی تعریف کند و زیبایی مطلق برای او چیزی جز عشق راستین نیست . عشقی که در دانستن رخ میدهد  پیرایه حسابگری بر شاخ و برگ دارد. حسابگری با گوهر ایثار بیگانه است.ایثار، وقف کردن بی چشمداشت است. در چنین حال و روزی، عشق جز به ناخوداگاه نمی تواند بود. دانسته های مذهبی هم بر این رویکردند که آدمیان  به روزگاری که به یاد ندارند و جز در لایه های ژرف نهادشان نیست به عشق هستی بخش آری گفته اند.-قالوا بلی-.

هنر ناب را گریزی از  پارادوکس نیست. پارادوکس اعتلابخشی اثر در ازای آسیب و خدشه بر هستی .

کارگردان آلمانی فیلم،تام تیکور گوشه چشمی متناقض به گنجینه ادبی فلسفی سرزمین خود دارد. او قهرمانش را همچون زرتشت نیچه در مقطعی از فیلم به اعتکاف کوهستان فرا می خواند . میوه این دوری گزینی ،دور شدن از گوهر انسان است و  برای ابرانسان شدن دیگران را به چیرگی گرفتن.

فیلم را می توان از دیدگاه های بسیار مناقشه برانگیز تر دید. من بر این چند خط بسنده می کنم .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 5:36  توسط رضاکاظمی  | 

 

من یکی از هامون بازها در فیلم مانی حقیقی بودم. همان پزشک اپیزود آخر.

 مانی حقیقی مستند خیلی خوبی نساخته. هرچند نفس کارش ارزشمند و به راستی جذاب است. گزینش افراد عادی- آیا این افراد عادی بودند؟- یا بهتر است بگوییم ناشناخته برای ساخت مستندی درباره فیلم شگفت انگیز و جاودانه هامون، ایده ای به شدت جسورانه و انسانی است. مانی حقیقی در هر زمینه که دست به آفرینش زده بیش از هر چیز دیگرگونه و نو بودن  رویکردش به موضوع به چشم می آید. او دیدی شاداب و فرا نگر دارد و سرشار از ایده های جذاب است.

انتخاب این شیوه برای ساخت هامون بازها نخستین گام در ارائه مستندی متفاوت است. مانی در تدوین هم اسیر کلیشه رایج مستندهای مصاحبه گرانه نشده وبه شیوه ای نخ نما شده به قطع گفتگوهای مصاحبه شوندگان به یکدیگر و ارائه ساختاری همچون( اون شب که بارون اومد-کامران شیردل) نپرداخته. انتخاب شیوه اپیزودیک برای این مستند بسیار حسابگرانه و تاثیر گذار است.

دست کم در نسخه ای که از سیما پخش شد فیلم آنی نیست که باید باشد. اینجا پرسشی وجود دارد: آیا به راستی لازم است چنین مستندی با رویکردی فرانگر حتما از تلویزیون پخش شود که اینچنین دستخوش اصلاحات عجیب و غریب شود آنهم بعد از ماجرای مثله شدن فیلم هامون  در پخش تلویزیونی اش که سخن بسیار در پی داشت و مهرجویی بی سر و صدا را به چنان واکنشی واداشت؟ آیا این فرصتی مناسب نبود تا فیلمی تاثیر گذار و یکه درباره این اثر بی بدیل سینمای ایران ساخته شود تا برای همیشه همچون سندی ماندگار در حافظه دوستداران راستین این سینما بماند؟

فیلمی که اکنون با آن روبروییم فیلمی است معمولی با ایده هایی شکل نگرفته. شاید من که جزیی از پیکره این فیلم بودم-چه کسی بخواهد یا نخواهد- بهتر بتوانم تنها برخی از دلایل این ناکامی را برشمارم:

تمام زمان حضور مانی حقیقی در شهر ما برای گرفتن بخش مربوط به من چهار ساعت بود که فکر کنم رویهمرفته یک ساعت تصویر برداری شد. از یازده صبح تا سه بعد از ظهر.پیش از آن و پس از ان هم هیچ دیالوگی در متن ساختار فیلم بین ما نبود-فرامتن چرا- یعنی تنها چهار ساعت حضور فیزیکی که دو ساعت آن به پیدا کردن لوکیشن و صرف ناهار گذشت. این برای ساختن مستندی کاوشگرانه کم است. یعنی به سریعترین شکل ممکن نماهایی را بگیری و همه چیز را به میز تدوین موکول کنی... فراموش نکنیم این یک مصاحبه معمولی از جنس مستندهای مصاحبه گرانه نبود. نمونه روشنی که بیانگر این شتاب توجیه ناپذیر است در فیلم وجود دارد. میان صحبتهای من در فیلم هامون بازها اینسرتی از تابلویی وجود دارد که روی آن نوشته : قائم شهر 45 کیلومتر. زمانی که برای بار نخست این نما را در دفتر تهیه کننده دیدم شگفت زده شدم . امیدوار بودم اصلاحی روی این گاف بزرگ رخ دهد که نداد.شهر ما لاهیجان که در استان گیلان قرار دارد تا قائم شهر که شهری از  استان مازندران است حدود 300 کیلومتر فاصله دارد یعنی تقریبا مسافتی برابر با مسافت لاهیجان تا تهران.این کار همان اندازه اشتباه است که  وسط حرفهای من تابلویی نشان داده میشد که روی آن نوشته بود تهران 45 کیلومتر. شاید کسانی بگویند این که گاف محسوب نمی شود. همان کسان کمک بزرگی به من می کنند اگر بگویند به جز کم آوردن نما در سر میز تدوین چه انگیزه و منطقی می تواند پشت این نما باشد .

اگر مصاحبه شونده ای پس از من در فیلم بود که در استان مازندران و مثلا در نزدیکیهای قائم شهر بود می شد یک جوری قضیه را تفسیر کرد. هیچ نمای معرفی از لاهیجان در این مستند نیست هرچند واقعا الزامی بر این امر نمی تواند باشد ولی لاهیجان به هرحال از جمله شهرهایی است که شاخصه تصویری بارزی برای بازشناسی اش در ذهن بیشتر ایرانیان وجود دارد برای نمونه: استخر ( دریاچه مصنوعی) لاهیجان در وسط شهر که نمونه اینگونه اش  در ایران وجود ندارد و تصویری معروف و نمونه وار از لاهیجان است یا بوته های چای که چه در دامنه کوه معروف لاهیجان یاحتی در اطراف  برخی خیابانهای شهر هنوز خودنمایی میکنند یا ارامگاه کاشف السلطنه و... البته لزومی ندارد اینها در فیلمی مستند باشند ولی تک تک اینها که گفتم نمای خیلی بهتری از تابلوی بی منطق قائم شهر 45 کیلومتر نیستند؟ یا مثلا فرض کنید نمایی از دریای ناآرام و طوفانی در زمستان که از قضا دم دست هم بوده..

نمی خواهم موضوعی کوچک را بزرگ جلوه دهم.می خواستم این را بگویم این بی دقتی در تمام ساختار فیلم هست. شتابزدگی بسیار زیاد برای سرهم آوردن یک مستند.مشکل بزرگتر عدم استفاده درست از دست افزارهای تصویر برداری و نور پردازی است مثلا درنمای آغازین فیلم کیفیت تصویر هیچ فرقی با فیلمهای آماتوری به اصطلاح هندی کمی ندارد و حتی از کیفیت مینی دی وی هم پایینتر است. کیفیت پایین تصویر و تدوین غیر حرفه ای لطمه ای جدی به این مستند زده. منظورم نوع برشها و نماهای انتخابی نیست که اتفاقا به نظرم بسیار درست و حساب شده است. منظورم اجرای تدوین از نظر کیفیت فنی است. مثلا نماهای فیلم هامون به دلیل رزولوشن پایین در کادر کوچک و مربعی نشان داده می شود و حس آن تا حد زیادی از دست می رود یا کل فیلم در مرحله تدوین به اصطلاح ریزش اساسی در کیفیت تصویر داشته.صدابرداری کامبیز صفاری خوب و قابل قبول است است ولی  فیلمبرداری و انتخاب نماها خیلی معمولی است وهیچ نقشی برای والایش و پیشبرد فیلم ندارد.حضور یک تصویربردار حرفه ای فیلم را به مراتب از انچه اکنون هست ژرف تر و زیباتر می کرد.

انتخاب افراد تنوع لازم را ندارد. شخصا انتخاب خودم با آن قیافه پف آلود احمقانه را چندان جذاب نمی بینم ان زمان به دلیل مشکلی پوستی کورتون مصرف می کردم که دلیل آن قیافه پف آلود و بامشادی است -

متوجه نشدم چرا چهار نفر از پنج نفر مصاحبه شونده در این فیلم از شمال ایران هستند. هرچند از این امر بسیار خرسندم و برداشت خودم را دارم ولی بهتر بود در این مورد هم تنوعی حاصل می شد. بررسی این مورد با دیدی روانکاوانه نتایج  جالبی خواهد داشت.

همچنین تمام افراد انتخاب شده در یک محدوده سنی یکسان و مشابه بودند.  کاش می شد نقطه نظر افرادی میانسال را شنید . می دانم مانی با کسانی دیگر هم مصاحبه کرده بود که حتی اسم یکی از آنها در تیتراژ پایانی بود ولی اثری از خود او درفیلم نبود. شاید هم پاسخ دهنگان به این فراخوان همه جوانانی عاشق بوده اند که این خود یافته ای ارزشمند است و نمی توان بر کارگردان ایرادی روا داشت.

مانی حقیقی تمام تلاش خود را به کار بست تا فیلمی متفاوت ارائه دهد و در عین حال با رعایت فراوان و هوشمندی دست به گزینش نماها زد و در این راه اخلاق حرفه ای را از یاد نبرد  و دست کم در مورد خودم می دانم که سعی نکرد برای جذابیت بخشیدن به فیلم از تمام مصالح خود استفاده کند به بهای خدشه فکندن بر شخصیت و روان مصاحبه شونده.این رویکردی انسانی است و از او جز این هم نباید در نظر داشت.

 

هرچند فیلم چندان گیرا نیست ولی درهیاهوی مستندهای شبیه به هم و تکراری، تکنوازی  زیبایی است.

در آخرین اخباری که پخش فیلم از تلویزیون را  نوید می دادند زمان این مستند 42 دقیقه اعلام شده بود ولی در پخش نهایی به 36 دقیقه تقلیل یافته بود.می توانید حدس بزنید حذف یک هفتم یک فیلم کوتاه چه آسیب جبران ناپذیری به آن فیلم روا می دارد!!.  به نمونه در پخش تلویزیونی نسبت به آنچه پیشتر دیده بودم سه جمله من حذف شده بود که مجموعا بیست ثانیه هم نبود یکی از آنها این بود:

 یک روز خلاصه تصمیم گرفتم سر آخرین کوچه به دختری که عاشقش شده بودم برای اولین بار بگویم که عاشقشم و بعد باهاش ازدواج کردم...

باقی حذف ها را خودتان می توانید حدس بزنید. امیدوارم مانی حقیقی نسخه ای کاملتر و بهتر از این فیلم تهیه کرده باشد و بشود بدون محدودیت زمانی برای پخش تلویزیونی روزی آنرا برای دلباختگان سینما نمایش داد. وگرنه اینکه من عاشق همسرم شده ام و با او ازدواج کرده ام چه نکته بد و ناپسندی دارد که حذف شود؟

سخنی تکراری است این داستان که شما خود  بهتر از من می دانید .

پایان نوشته ام سخنی است کوتاه با مانی حقیقی که به راستی دوستش دارم چون بسیار خاکسار و دوست داشتنی است. هرچندتمام آنچه از او می دانم محدود به همان دیدار چهار ساعته است ، هرچند برخلاف آنچه فیلم در ظاهر نشان می دهد کوچکترین صمیمیت و دوستی و همدلی میانمان شکل نگرفت.

مانی حقیقی عزیز! باید خامی را کنار بگذارم و واقع نگر باشم و متن و فرامتن را را با هم قاطی نکنم چون در این گیر و دار قرار نیست هنرمند سنگینی غم دیگران را به دوش بکشد.

 اما ای کاش مانی عزیز دست کم به کمترین وعده ای که دادید  و تکیه کلامتان چه در حضور من و چه بعدا در ای میل هایتان بود که: خبرتان می کنیم  عمل می کردید. اگر خبررسانی  هرچند دیر بچه محل ها مان نبود نزدیک بود تماشای تلویزیونی آن را هم از دست بدهیم . این حق ما نبود. چه بخواهی چه نخواهی فیلمت بر شانه های جوان ما چند نفر است و خواهد ماند. مستندی که با تمام ضعفهای آشکارش شور جوانی و عشق در آن موج می زند.

روزنامه جام جم پنج شنبه بیست و هشت تیرماه هشتاد و شش در خبری که از پخش هامون بازها می دهد درکنار نام مهرجویی تنها به نام رضا کاظمی پزشکی از لاهیجان اشاره میکند.من هرچند نمی دانم چرا از بین آن چند نفر مرا نام برده ولی می شود حدس زد. بسیارانی بر این باورند که اپیزود من جذاب ترین بخش فیلم شماست بخصوص پایان آن که به نظرم تمام گوهره فیلم است . این بسیاران، دوستان و آشنایان من نیستند. برخی کسانی هستند که خود شما خوب می شناسیدشان. اگر عشقی در کار بود که من گفتم.

حضورم در این مستند درس بزرگی برای روزهای باقی زندگیم تا مرگ شد. من سینما را برای بیان حرفهایم برگزیده ام. پس دیگر کوتاه سخن.

 پیروز باشید و مانا

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 5:33  توسط رضاکاظمی  | 

اما اين خانم حضور ذهن ندارد

 وقتي دوباره پياده مي شود

 دوباره سوار مي شود

 دوباره پياده ميشود

 مي آيداين ور خيابان

باز سوار مي شود

باز پياده مي شود

مي رسد آن ور خيابان

آنجا سوار مي شود

 اينجا پياده ميشود

شايد همان زني نبود

كه سوار شد

 وبعد پياده شد

اول پياده شد

بعد سوار شد

يا اول سوار شد

و بعد پياده شد

من هم حضور ذهن ندارم

روزي هزار تا مسافر مي زنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 13:6  توسط رضاکاظمی  | 

عبور نمی کنم از پشت عینک تو

ما را سیاه می کنی

 با ریملت

من توی پالتوی کهنه نارنجی ام

هنوز هستم

روی حرف اولم

هنوز عبور میکنم...

انگشتهای اشاره ات

شعری که میخوانم و میخندی

توی این همه روزهای غریب گردی ام

شهر شما

خیال نمی کنم

با قاب سیاه عینکت حتی

کتاب بخوانی

این قاب و دوتا ابرو سیاه/ بالاسر

خیال نمی کنم خواب باشد

دوست داشتم از بالای عینک نگاه کنی

دوست نداشتم

بیدار شوم....                               1/2/85  زیباکنار

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 2:2  توسط رضاکاظمی  | 

این نوشته اولین دستنوشت است که برای سایت شخصی ام هر هفته بر آن است که در بخشی به نام خط سوخته نگاشته شود  که برای آشنایی در این وبلاگ گذاشته می شود.دنباله دستنوشتها را هر هفته می توانید از سایت  www.rezakazemi.com پیگیری نمایید.

 

 مانیفست

درود بر خوانندگان این دستنوشتها

اگر بی انگیزگی ها و خستگی ها بگذارند دست کم هفته ای یکبار در این صفحه خواهم نوشت . بر آنم تا این نوشته ها درباره چالشهای ادبی هنری روز و با گویشی دیگرگون باشد و آگاهانه گزک به دست گزمه نسپرد. کیست که نداند هر گفتار جدی و روراست در سرزمینی جهان سومی و دگم اندیش با دیوارهای سنگی و سرشکن روبه رو خواهد شد بویژه آنگاه که به قلمرو اجتماعی و سیاسی پا بگذارد و نگارنده هر گونه چالش ادبی در جهان سوم که پا به بیرون از خانه متن بگذارد را محکوم به شکست می بیند و هر پیکار جوی جهان سومی را که سودای جریان آفرینی اجتماعی و فرهنگی رودررو  و آموزگاری دگردیسی بخش به اندیشه ها و باورهای کهنه و سنگی مردمانی از  این دست بدارد را شوربختانه بازنده می بیند.این دیدگاه نامیدانه ، تلخ اما راستین است.جهان سوم راهی جز پوست اندازی کند و خسته کننده بلند تاریخی ندارد .روزگاری گمان می رفت شاید دستهای تکنولوژی آنهم با این شتاب روزافزون، پرده های خاکستری اندیشه مردم پس انداخته شده جهان سوم را کنار بزند ولی آنچه از گردباد تکنولوژی به دست آمد جز پیروی کورکورانه در نمایه های ریخت شناسی و زندگی بورژوامنشانه نبود و شیوه تن فروشی ...

 حتی سه دهه پیش آنگاه که جوانان این سرزمین به شیوه بیتل ها خود را     می آراستند هیچ اندیشه ای پس سلولهای مغزشان نمی گذشت و اندیشه هماهنگ با ریخت پرداخت و بالیده نمی شد. این یکی ویژگی چشم نابستنی جهان سوم است اما در همان غرب نکوهیده هر جریان اجتماعی بسته به دوره خویش بود و پله ای بود برای گذر و گامی به بالا برداشتن ولی در این جهان سوم تنها برداشت ، مد بود .

می اندیشم و نیک می دانم که من یکی دست کم آن روز را نخواهم دید که خرد فرمانروای زندگی جهان سومی ها باشد . راه درازی است و من دیگر حتی در دوردست ترین رویاهایم به ان نمی اندیشم و به آهی و گهگاه آرسویی بسنده می کنم.

از اینرو در نوشته های پیش رو تنها و تنها از هنر و فرهنگ خواهم نوشت . هنر در نهاد هنر و فرهنگ در سرشت فرهنگ و نه بیشتر و بخشودگی می خواهم از  آنها که باید سر هر خط گریزی بزنند به آنها که دربندند و قلم که در دست نویسنده نیست و یاد کنند از یوسف خوابدیده و شکیبایی اش در لب فروبستن از نان و آب برای آزادی....

درود بر قلم.درود بر نان و شعر...

در نوشتارهای آینده پرهیز می کنیم از زیاده گویی و دادگویی و نادادگرانه  از بازخوانیهای هنری فرهنگی مان  خواهیم نوشت.

                                                              تا آن روز (هفته آینده) بدرود.

                                                              دکتر رضا کاظمی30 تیر 1385   

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 12:2  توسط رضاکاظمی  |