تبليغاتX
کابوسهای فرامدرن
هنر و ادبیات/دفتر دوم:نقدها ویادداشتها

سال اول دبيرستان كه بودم به پيشنهاد خواهرم براي تقويت رياضي ام كه در آن ضعيف بودم نزد دبيري رفتم به نام بيژن نجدي كه به طور خصوصي با من كار كند . نجدي آدم عجيب و غريبي بود . پول بسيار ناچيزي بابت كلاسهايش مي گرفت جلسه اي 800 تومان.  كلاس توي  يكي از اتاقهاي خانه اش بود كه كتابخانه اي بزرگ و مفصل و جامع داشت. از در و ديوار آن ساز آويزان بود از تنبور بگير تا سينتي سايزر كنار اتاق. يك بار عبا مي پوشيد با آن سبيل هاي پرپشتش و يك بار تي شرت زرد و شلوار جين .قدبلند و شق و رق بود اما كلكسيوني از عصا در خانه داشت عصاهاي شيك و گران قيمت. رابطه اش با من بي اندازه دوستانه و پدرانه بودـ هرچند پدر در زندگي ام هرگز دوست و مشوق من نبود.رفتارهايش بي اندازه خاص و غريب بود .من سر در نمي آوردم.

آن دوران اوج سرگشتگي ام بود كه دنبال راهنما و مرشدي بودم كه مرا به سوي استعدادهايم سوق دهد و راهگشا و منتقدم باشد. من هرگز با او در هيچ زمينه اي به جز رياضي صحبت نكردم . جز زماني كه خود با اصرار سه تا از نوارهاي ويديويي پرشمارش را به من داد تا ببينم و باز هم هر وقت خواستم از او فيلم بگيرم و من ديگر هيچ وقت نگرفتم.روان پريشان من از همان روزها هم هميشه در پي خود فروخوردن و خودسانسوري بود. يك جور لذت مازوخيستي از تنها بودن. تا شبي زمستاني رسيد كه باران سنگيني مي باريد.اينجا خيلي باران مي آيد.ساعت 7 غروب بود كه من براي رفع اشكال براي امتحان پايان ترم به خانه نجدي رفتم. آن شب، خواستگار براي دخترش ناتانائيل آمده بود. با فيات كوچولوي كهنه سبز رنگ كه دم در پارك  كرده بود.نجدي اما با وجود حضور خانواده خواستگار، پيش من در كلاس نشسته بود و حل تمرين مي كرد.تا رسيديم به تجزيه اي كه براي من بسيار دشوار بود .   نمي دانم چه شد كه نجدي پايش را در يك كفش كرد كه من بايد هرجور شده اين مساله را خودم حل كنم و تا حل نكنم حق ندارم بروم خانه . كم كم ساعت 9 شد و من هنوز در حل مساله درمانده بود و مطمئن بودم هيچ رقم قادر به حل اين مساله نيستم. او هم در سكوتي مرگبار فرورفته بود كه مرا بيش از حد مي ترساند. قبلا عصبانيتش را ديده بودم وقتي كه سر ساعت كلاسم به در خانه اش رسيده بودم و ديدم در باز شد و اول كيف و چند تا كتاب پرت شد توي كوچه و بعد چند تا هزار توماني و سر آخر دختري گريان كه التماس مي كرد او را ببخشد. دل به دريا زدم و گفتم من نمي توانم اين تجزيه را حل كنم گفت نمي توانم نداريم. گفتم خب نمي توانم ديگر. پشت به من رو به پنجره گفت پس برو بيرون و ديگر هيچ وقت نيا .من كه سرلج افتاده بودم و از آرامش او جسارت بيشتري گرفته بودم گفتم باشه    مي رم.

و آمدم بيرون و در را محكم پشت سرم كوبيدم و بعد كه ديدم عقده ام خالي نشده، برف پاك كن ماشين خواستگار را از جا كندم و پرت كردم توي باغي همان نزديكيها.

چند سال گذشت و من كه نتيجه كنكورم آمده بود و پزشكي مشهد قبول شده بودم خبردار شدم كه نجدي سرطان گرفته و حالش بد است. به خواهرم كه گفتم اشك در چشمانش جمع شد و همان روز به خانه نجدي رفت.وقتي برگشت گفت همسرش پروانه اجازه نمي داد كسي نجدي را در حال بيماري و رنجوري ببيند وفقط از پشت در اتاقش با او صحبت كردم و گفت كه نجدي با صداي خشن از سرطان مري كه به حنجره زده بود پرسيد راستي برادرت چي قبول شد؟

نجدي دو روز بعد مرد ومن ندانستم كه او كه بود.بعدتر فهميدم بيژن نجدي يكي از بزرگترين نويسنده هاي معاصر و چهره اي شاخص در ادبيات بود كه شاملو در سفرش به لاهيجان چند روزي پيش او اقامت گزيده بود(اين دريغ را ديگر بيان هم نمي توان كرد).بيژن نجدي با داستانهاي كوتاه شگفت انگيزش و با مجموعه يوزپلنگاني كه با من دويده اند گونه اي نو از حساميزي و توصيف را به تصوير كشيده بود. او بسيار مورد تحسين منتقدين قرار گرفت هرچند ديرهنگام و بيشتر پس از مرگش. آشكار است كه چه حسرتي تا به امروز بر دستان من برجاي مانده. دستان سرگرداني كه به دنبال پير         مي گشتند و اين دم گرانبها را غنيمت نشمردند.نمي دانستم و اين افسوسم را كمي كم مي كند.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 3:26  توسط رضاکاظمی  | 

آدرس وبلاگ تازه من: 

 

www.rezakazemi.blogfa.com

 

در انتظار نظرهاي شما عزيزان هستم

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 22:40  توسط رضاکاظمی  |