|
هنر و ادبیات/دفتر دوم:نقدها ویادداشتها
|
-گوهر این فیلم آفرینش است. آفرینش هنر ناب . خالص. انتخاب عطر به عنوان چیزی که عصاره و فشرده طبیعت است به خوبی ذهن را با برداشت پروسه ای بودن آفرینش نزدیک می کند. این یکی از تئوری هایی است که مبانی نظری فلسفه و زیست شناسی غرب بر ان تاکید می کند.هشت روز برای افرینش و...
- فیلم در این باره سخن می گوید که خلق هنر ناب موجب تباهی می شود. هنر ناب البته ان هنری که از دست بشر بر بیاید جز با دست اندازی و مخدوش کردن هستی به دست نمی آید. برای خلق هر جزء هنر باید جزء یا اجزایی از هستی قربانی شوند.
مثلا سینما در واقع گراترین شکلش هم جز با تحریف واقعیت و ایجاد فضایی مجازی محبوس در محدودیتهای قاب دوربین نمی تواند حقیقت ناب باشد. یا برای لذت بردن از تماشای مجسمه داوود میکل آنجلو باید بر رنج کوهی بر ازدست دادن پاره ای از جان خویش، چشم ببندیم.
هنرمند ناگزیر به قربانی دادن است چه گاه برای رسیدن به عصاره ناب هنر دیگرانی را قربانی کند یا خود را. فروغ فرخزاد می گفت: هرگاه شعری می گویم انگار تکه ای از روحم را می تراشم و عرضه می کنم این تکه هرگز بر نمی گردد. در این دیدگاه آفرینش چیزی جز فروکاستن آفرینشگر او نیست. چیزی که می توان آنرا ایثار نامید. نه ایثاری از آن دست که ابراهیم بر اسماعیل آزموده شدکه آزمون ناب ایمان بود میوه چنان هنری تنها فراشد است و والایش.ایثار هنر بشر همچون فروسوختن شمع برای نورپاشیدن است.
. این از بنیاد فرق دارد با افرینش مطلق هستی بخش-خداوند- که کمال آفرینشگری است و زایش در درون خویشتن است. .انسان باید از گوشه ای از هستی بردارد تا گوشه ای و سایه ای از آفرینش خلق کند.
فیلم به بیان ساده می گوید که برای رساندن افیون عشق به انسانها باید گوشه هایی از زیبایی این دنیا نابود شوند. چه فرقی می کند این زیبایی، زیبارویان باشند یا همان گلهای زیبای دشت و طبیعت که باید زیبایی شان را از دامن طبیعت دریغ کنیم تا عطری بسازیم و در زندگی تکراری و بدون زیبایی مان عطر مجازی طبیعت را به خانه های سردم و بی روحمان بیاوریم.
سکانس نمونه ای فیلم یعنی رستاخیز فیلم به دنبال افیون عطر اشاره ای ژرف است به تخدیر خرد. خوانده ایم که در رستاخیز هیچ کس دیگری را باز نمی شناسد گیریم مادری فرزند خویش را.آنچه از این تخدیر پست برجای می ماند چیزی جز شرمساری چندین باره انسان نیست. انسانی که اغلب در جستجوی حقیقت به بیراهه می رود و فساد می افریند.
چرا افیون عشق؟ عشق در ساحت ناخوداگاهی رخ میدهد. رویکرد عشق در دیده مجنون به لیلی چیزی جز غافل بودنی دلپذیر و ایثار نیست . ایثار دوست داشتن نازیبایی . بشر همیشه ترجیح داده زیبایی را نسبی تعریف کند و زیبایی مطلق برای او چیزی جز عشق راستین نیست . عشقی که در دانستن رخ میدهد پیرایه حسابگری بر شاخ و برگ دارد. حسابگری با گوهر ایثار بیگانه است.ایثار، وقف کردن بی چشمداشت است. در چنین حال و روزی، عشق جز به ناخوداگاه نمی تواند بود. دانسته های مذهبی هم بر این رویکردند که آدمیان به روزگاری که به یاد ندارند و جز در لایه های ژرف نهادشان نیست به عشق هستی بخش آری گفته اند.-قالوا بلی-.
هنر ناب را گریزی از پارادوکس نیست. پارادوکس اعتلابخشی اثر در ازای آسیب و خدشه بر هستی .
کارگردان آلمانی فیلم،تام تیکور گوشه چشمی متناقض به گنجینه ادبی فلسفی سرزمین خود دارد. او قهرمانش را همچون زرتشت نیچه در مقطعی از فیلم به اعتکاف کوهستان فرا می خواند . میوه این دوری گزینی ،دور شدن از گوهر انسان است و برای ابرانسان شدن دیگران را به چیرگی گرفتن.
فیلم را می توان از دیدگاه های بسیار مناقشه برانگیز تر دید. من بر این چند خط بسنده می کنم .
من یکی از هامون بازها در فیلم مانی حقیقی بودم. همان پزشک اپیزود آخر.
مانی حقیقی مستند خیلی خوبی نساخته. هرچند نفس کارش ارزشمند و به راستی جذاب است. گزینش افراد عادی- آیا این افراد عادی بودند؟- یا بهتر است بگوییم ناشناخته برای ساخت مستندی درباره فیلم شگفت انگیز و جاودانه هامون، ایده ای به شدت جسورانه و انسانی است. مانی حقیقی در هر زمینه که دست به آفرینش زده بیش از هر چیز دیگرگونه و نو بودن رویکردش به موضوع به چشم می آید. او دیدی شاداب و فرا نگر دارد و سرشار از ایده های جذاب است.
انتخاب این شیوه برای ساخت هامون بازها نخستین گام در ارائه مستندی متفاوت است. مانی در تدوین هم اسیر کلیشه رایج مستندهای مصاحبه گرانه نشده وبه شیوه ای نخ نما شده به قطع گفتگوهای مصاحبه شوندگان به یکدیگر و ارائه ساختاری همچون( اون شب که بارون اومد-کامران شیردل) نپرداخته. انتخاب شیوه اپیزودیک برای این مستند بسیار حسابگرانه و تاثیر گذار است.
دست کم در نسخه ای که از سیما پخش شد فیلم آنی نیست که باید باشد. اینجا پرسشی وجود دارد: آیا به راستی لازم است چنین مستندی با رویکردی فرانگر حتما از تلویزیون پخش شود که اینچنین دستخوش اصلاحات عجیب و غریب شود آنهم بعد از ماجرای مثله شدن فیلم هامون در پخش تلویزیونی اش که سخن بسیار در پی داشت و مهرجویی بی سر و صدا را به چنان واکنشی واداشت؟ آیا این فرصتی مناسب نبود تا فیلمی تاثیر گذار و یکه درباره این اثر بی بدیل سینمای ایران ساخته شود تا برای همیشه همچون سندی ماندگار در حافظه دوستداران راستین این سینما بماند؟
فیلمی که اکنون با آن روبروییم فیلمی است معمولی با ایده هایی شکل نگرفته. شاید من که جزیی از پیکره این فیلم بودم-چه کسی بخواهد یا نخواهد- بهتر بتوانم تنها برخی از دلایل این ناکامی را برشمارم:
تمام زمان حضور مانی حقیقی در شهر ما برای گرفتن بخش مربوط به من چهار ساعت بود که فکر کنم رویهمرفته یک ساعت تصویر برداری شد. از یازده صبح تا سه بعد از ظهر.پیش از آن و پس از ان هم هیچ دیالوگی در متن ساختار فیلم بین ما نبود-فرامتن چرا- یعنی تنها چهار ساعت حضور فیزیکی که دو ساعت آن به پیدا کردن لوکیشن و صرف ناهار گذشت. این برای ساختن مستندی کاوشگرانه کم است. یعنی به سریعترین شکل ممکن نماهایی را بگیری و همه چیز را به میز تدوین موکول کنی... فراموش نکنیم این یک مصاحبه معمولی از جنس مستندهای مصاحبه گرانه نبود. نمونه روشنی که بیانگر این شتاب توجیه ناپذیر است در فیلم وجود دارد. میان صحبتهای من در فیلم هامون بازها اینسرتی از تابلویی وجود دارد که روی آن نوشته : قائم شهر 45 کیلومتر. زمانی که برای بار نخست این نما را در دفتر تهیه کننده دیدم شگفت زده شدم . امیدوار بودم اصلاحی روی این گاف بزرگ رخ دهد که نداد.شهر ما لاهیجان که در استان گیلان قرار دارد تا قائم شهر که شهری از استان مازندران است حدود 300 کیلومتر فاصله دارد یعنی تقریبا مسافتی برابر با مسافت لاهیجان تا تهران.این کار همان اندازه اشتباه است که وسط حرفهای من تابلویی نشان داده میشد که روی آن نوشته بود تهران 45 کیلومتر. شاید کسانی بگویند این که گاف محسوب نمی شود. همان کسان کمک بزرگی به من می کنند اگر بگویند به جز کم آوردن نما در سر میز تدوین چه انگیزه و منطقی می تواند پشت این نما باشد .
اگر مصاحبه شونده ای پس از من در فیلم بود که در استان مازندران و مثلا در نزدیکیهای قائم شهر بود می شد یک جوری قضیه را تفسیر کرد. هیچ نمای معرفی از لاهیجان در این مستند نیست هرچند واقعا الزامی بر این امر نمی تواند باشد ولی لاهیجان به هرحال از جمله شهرهایی است که شاخصه تصویری بارزی برای بازشناسی اش در ذهن بیشتر ایرانیان وجود دارد برای نمونه: استخر ( دریاچه مصنوعی) لاهیجان در وسط شهر که نمونه اینگونه اش در ایران وجود ندارد و تصویری معروف و نمونه وار از لاهیجان است یا بوته های چای که چه در دامنه کوه معروف لاهیجان یاحتی در اطراف برخی خیابانهای شهر هنوز خودنمایی میکنند یا ارامگاه کاشف السلطنه و... البته لزومی ندارد اینها در فیلمی مستند باشند ولی تک تک اینها که گفتم نمای خیلی بهتری از تابلوی بی منطق قائم شهر 45 کیلومتر نیستند؟ یا مثلا فرض کنید نمایی از دریای ناآرام و طوفانی در زمستان که از قضا دم دست هم بوده..
نمی خواهم موضوعی کوچک را بزرگ جلوه دهم.می خواستم این را بگویم این بی دقتی در تمام ساختار فیلم هست. شتابزدگی بسیار زیاد برای سرهم آوردن یک مستند.مشکل بزرگتر عدم استفاده درست از دست افزارهای تصویر برداری و نور پردازی است مثلا درنمای آغازین فیلم کیفیت تصویر هیچ فرقی با فیلمهای آماتوری به اصطلاح هندی کمی ندارد و حتی از کیفیت مینی دی وی هم پایینتر است. کیفیت پایین تصویر و تدوین غیر حرفه ای لطمه ای جدی به این مستند زده. منظورم نوع برشها و نماهای انتخابی نیست که اتفاقا به نظرم بسیار درست و حساب شده است. منظورم اجرای تدوین از نظر کیفیت فنی است. مثلا نماهای فیلم هامون به دلیل رزولوشن پایین در کادر کوچک و مربعی نشان داده می شود و حس آن تا حد زیادی از دست می رود یا کل فیلم در مرحله تدوین به اصطلاح ریزش اساسی در کیفیت تصویر داشته.صدابرداری کامبیز صفاری خوب و قابل قبول است است ولی فیلمبرداری و انتخاب نماها خیلی معمولی است وهیچ نقشی برای والایش و پیشبرد فیلم ندارد.حضور یک تصویربردار حرفه ای فیلم را به مراتب از انچه اکنون هست ژرف تر و زیباتر می کرد.
انتخاب افراد تنوع لازم را ندارد. شخصا انتخاب خودم با آن قیافه پف آلود احمقانه را چندان جذاب نمی بینم – ان زمان به دلیل مشکلی پوستی کورتون مصرف می کردم که دلیل آن قیافه پف آلود و بامشادی است -
متوجه نشدم چرا چهار نفر از پنج نفر مصاحبه شونده در این فیلم از شمال ایران هستند. هرچند از این امر بسیار خرسندم و برداشت خودم را دارم ولی بهتر بود در این مورد هم تنوعی حاصل می شد. بررسی این مورد با دیدی روانکاوانه نتایج جالبی خواهد داشت.
همچنین تمام افراد انتخاب شده در یک محدوده سنی یکسان و مشابه بودند. کاش می شد نقطه نظر افرادی میانسال را شنید . می دانم مانی با کسانی دیگر هم مصاحبه کرده بود که حتی اسم یکی از آنها در تیتراژ پایانی بود ولی اثری از خود او درفیلم نبود. شاید هم پاسخ دهنگان به این فراخوان همه جوانانی عاشق بوده اند که این خود یافته ای ارزشمند است و نمی توان بر کارگردان ایرادی روا داشت.
مانی حقیقی تمام تلاش خود را به کار بست تا فیلمی متفاوت ارائه دهد و در عین حال با رعایت فراوان و هوشمندی دست به گزینش نماها زد و در این راه اخلاق حرفه ای را از یاد نبرد و دست کم در مورد خودم می دانم که سعی نکرد برای جذابیت بخشیدن به فیلم از تمام مصالح خود استفاده کند به بهای خدشه فکندن بر شخصیت و روان مصاحبه شونده.این رویکردی انسانی است و از او جز این هم نباید در نظر داشت.
هرچند فیلم چندان گیرا نیست ولی درهیاهوی مستندهای شبیه به هم و تکراری، تکنوازی زیبایی است.
در آخرین اخباری که پخش فیلم از تلویزیون را نوید می دادند زمان این مستند 42 دقیقه اعلام شده بود ولی در پخش نهایی به 36 دقیقه تقلیل یافته بود.می توانید حدس بزنید حذف یک هفتم یک فیلم کوتاه چه آسیب جبران ناپذیری به آن فیلم روا می دارد!!. به نمونه در پخش تلویزیونی نسبت به آنچه پیشتر دیده بودم سه جمله من حذف شده بود که مجموعا بیست ثانیه هم نبود یکی از آنها این بود:
یک روز خلاصه تصمیم گرفتم سر آخرین کوچه به دختری که عاشقش شده بودم برای اولین بار بگویم که عاشقشم و بعد باهاش ازدواج کردم...
باقی حذف ها را خودتان می توانید حدس بزنید. امیدوارم مانی حقیقی نسخه ای کاملتر و بهتر از این فیلم تهیه کرده باشد و بشود بدون محدودیت زمانی برای پخش تلویزیونی روزی آنرا برای دلباختگان سینما نمایش داد. وگرنه اینکه من عاشق همسرم شده ام و با او ازدواج کرده ام چه نکته بد و ناپسندی دارد که حذف شود؟
سخنی تکراری است این داستان که شما خود بهتر از من می دانید .
پایان نوشته ام سخنی است کوتاه با مانی حقیقی که به راستی دوستش دارم چون بسیار خاکسار و دوست داشتنی است. هرچندتمام آنچه از او می دانم محدود به همان دیدار چهار ساعته است ، هرچند برخلاف آنچه فیلم در ظاهر نشان می دهد کوچکترین صمیمیت و دوستی و همدلی میانمان شکل نگرفت.
مانی حقیقی عزیز! باید خامی را کنار بگذارم و واقع نگر باشم و متن و فرامتن را را با هم قاطی نکنم چون در این گیر و دار قرار نیست هنرمند سنگینی غم دیگران را به دوش بکشد.
اما ای کاش مانی عزیز دست کم به کمترین وعده ای که دادید و تکیه کلامتان چه در حضور من و چه بعدا در ای میل هایتان بود که: خبرتان می کنیم عمل می کردید. اگر خبررسانی هرچند دیر بچه محل ها مان نبود نزدیک بود تماشای تلویزیونی آن را هم از دست بدهیم . این حق ما نبود. چه بخواهی چه نخواهی فیلمت بر شانه های جوان ما چند نفر است و خواهد ماند. مستندی که با تمام ضعفهای آشکارش شور جوانی و عشق در آن موج می زند.
روزنامه جام جم پنج شنبه بیست و هشت تیرماه هشتاد و شش در خبری که از پخش هامون بازها می دهد درکنار نام مهرجویی تنها به نام رضا کاظمی پزشکی از لاهیجان اشاره میکند.من هرچند نمی دانم چرا از بین آن چند نفر مرا نام برده ولی می شود حدس زد. بسیارانی بر این باورند که اپیزود من جذاب ترین بخش فیلم شماست بخصوص پایان آن که به نظرم تمام گوهره فیلم است . این بسیاران، دوستان و آشنایان من نیستند. برخی کسانی هستند که خود شما خوب می شناسیدشان. اگر عشقی در کار بود که من گفتم.
حضورم در این مستند درس بزرگی برای روزهای باقی زندگیم تا مرگ شد. من سینما را برای بیان حرفهایم برگزیده ام. پس دیگر کوتاه سخن.
پیروز باشید و مانا